تبليغاتX
با زبان آب با تو سخن خواهم گفت

اين همان ملكه سراسر زمين است

هموست كه با تو سخن مي‌گويد

آنكه زيبايي اش را با تو به باور رسيد.

مهمان من!

اين بار ميزبان تو

معبدي ست كه زمين اش

زير ضربه قدم‌هايت مي‌لرزد

و درهايش به يكباره پيش رويت باز مي‌شود

 

 

بيا

پيشتر بيا

كه زمان ايستادنت

هستي ام

نيست مي‌شود

و آنگاه كه مي‌نشيني

به پايت مي‌افتد

 

 

حيرت تمام زندگي را در چشمانم نمي‌بيني؟

من همانم كه به چشم بر هم زدني

وجودم را

كه تجلي تمامي زيبايي‌هاي جهان است

به آتش مي‌كشم

تا معجزه ي چشمانت را

آن زمان كه آتش را گلستان مي‌كني

از ميان شعله ها به نظاره بنشينم

 

 

بيا

قدم به ميان آتش بگذار

كه هميشه

آنچه مي‌سوزد،

نمي‌سوزاند

بيا تا ببيني

خنكاي باران و بوي بهشت را

چه ساده برايت

به قربانگاه مي‌برم

 

 

گوش كن!

نمي‌شنوي؟

اين صداي قرقاولان مست است

بر شاخه ها

كه آواز شعف سر داده اند

آنان كه

آرامش نفس‌هايت

نمي‌هراساندشان

 

 

چشم كه مي‌گشايي

انگار

آفتاب ميان قطرات باران

طلوع مي‌كند

و زمين خشك

با طعم آفتاب و باران

سبز مي‌شود

 

 

افسونگر!

اين معبد كهنه

با معجزه لمس سرانگشتان سبزت

زيبا مي‌شود

معبدي كه زمان بدرقه

پيش پاي قدم‌هايت

ويران مي‌شود
نوشته شده در شنبه 1388/08/09ساعت 21:59 توسط آيدين پورضيايي| |
خواب... خواب...

آنچه نداشتيم.

و هر آنچه داشتيم

اشتياق...

.

.

.

بي خواب زندگي مي‌كنم

اما

تو به من بگو

با اشتياق چه كنم؟

 

در آغوشت مي‌گيرم و جهان زيبا مي‌شود

 

نوشته شده در جمعه 1388/08/08ساعت 0:16 توسط آيدين پورضيايي| |

اعصاب و روان ندارم... مرتب دارم حرص مي‌خورم...

(چرا عادت كردم به اينكه هي بگم اعصابم خرابه؟ چرا همش فكر مي‌كنم همه چيز بد و ناجور داره پيش مي‌ره؟ اينكه تمام جامعه دور و  اطرافم تبديل شده به فضاي شك و دو دلي؛ اينكه يه مدته مشكلاتي پيش اومده كه هنوز هم حل نشده؛ اينكه سعي مي‌كنم به‌ جاي مواجه شدن با مسايلي كه پيش مياد، ازشون فرار كنم؛ اينكه ناراحتي اطرافيانم هميشه باعث ناراحتي من مي‌شه و اطرافيانم هم در حال حاضر همه ناراحتن؛ و ... هيچ كدوم از اينا دليل مناسبي نيستن براي اينكه هروقت مي‌خوام چيزي بنويسم، با اين شروع كنم كه «اعصابم خرابه...»

پس از اول شروع مي‌كنم:

امروز 29 مهرماه سال 1388، چهارشنبه است. فعلاً ساعت 7 صبحه و من نشسته‌ ام و دارم سعي مي‌كنم 4 خط بنويسم. كمي بي‌حوصله ام اما نه اونقدر كه بخوام بخاطرش اخم كنم. اين يكي دو روزه، يه جورايي احساس تازگي مي‌كنم و همين احساس تازگي بهم كمك مي‌كنه كه كمي وقايع اطرافم رو راحت‌تر تحمل كنم؛ با اينكه كلي سئوال از رفتار اطرافيانم برام پيش اومده كه واقعاً با عقل خودم نمي‌تونم براشون جوابي پيدا كنم. اصلي‌ترين سئوال (كه مي‌شه گفت اغلب در موارد مختلف، مشتركه) اينه: چرا اونقدري كه ما به اطرافيانمون اهميت مي‌ديم، سعي مي‌كنيم اونا رو درك كنيم، بقيه اينجوري نيستن؟ چرا ما رو نمي‌فهمن؟ مواردي كه توي زندگي ما وجود داره چيزاي خيلي شاق و عجيبي نيستن، چرا اونا رو درك نمي‌كنن؟

اينكه آدم احساس كنه داره به سختي با يكي كشتي مي‌گيره و هيچ كس نيست كه كمي، سوت و دست كه پيشكش، فقط حضور داشته باشه، يه كم ناراحت كننده است؛ اونم براي كسي كه براي تشويق يك راه رفتن ساده ي ملت، حلق و گلوي خودش رو پاره مي‌كنه.

نمي‌دونم چرا يادم افتاد به فيلم نون و گلدون مخملباف! يادمه يكي از شخصيت‌هاي اصلي فيلم در جواب شخصيت همراهش گفت: «آره، من مادر بشريتم، تو هم بشو پدرش» يا يه چيزي شبيه اين. يادمه اون موقع برام خيلي جالب و از طرفي عجيب بودكه يه نوجووني، هدف و راهي كه براي آينده ي طولاني مدتش داره ترسيم مي‌كنه اينه كه مادر، يا پدر بشريت باشه!

اما... باور كنين من قصد نداشتم مادر بشريت باشم (فكر مي‌كنم پدر بشريت بودن خيلي ساده‌تر از مادر بودنه!) اما مدت‌هاي درااااااااازيه كه دارم يه جوري رفتار مي‌كنم كه دست كمي با مادر بشريت كه نه، ولي لااقل لَلِه ي اطرافيانم، ندارم.اين نقش، نه براي خودم جالبه، به اين جهت كه بدون باورش، خودم رو مجبور به بازيش كردم؛ نه براي معدود كسايي كه شخصيت اصلي من رو باور كردن. ضعف بنيادي اين نقش بازي كردن اينجا خودش رو نشون مي‌ده كه تا يه زماني شما مي‌توني ادامه اش بدي. اگر توي اين مدت اين نقش رو باورش كردي (يا لااقل بهش تسليم شدي) كه خوب، همه چيز رديفه و همه راضين از وضعيت موجود. اما... اگه نتوني باهاش كنار بياي، رفته رفته گندش درمياد، همه شاكي مي‌شن، اعتراض مي‌كنن و دست آخر تنها كاري كه مي‌كنن اينه كه يه نشان «تمشك طلايي» بهت مي‌دن.

توصيه: اگه مي‌خواي خودت باشي، و جرأتش رو هم داري، بايد خودت رو براي «با لبخند» دريافت كردن جايزه ات، حتي اگه تمشك طلايي باشه آماده كني.

نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/29ساعت 10:2 توسط آيدين پورضيايي| |
هميشه وقتي ذهنم به حوزه حقوق زنان وارد مي‌شود، اين به فکرم مي‌رسد كه كشور ما، در مقايسه با كشورهاي ديگر كه زنان گرفتار فرهنگ ريشه دار خشونت مردان در اجتماع خويشند؛ وضعيت ديگري دارد. زنان ما بايد با مرداني به مقابله بپردازند كه با اتكاء به حقوق حقه و قانوني‌شان كه از سوي دستگاه قانوني و قضايي كشور به آن‌ها داده شده، در حال جذب و اجراي فرهنگي هستند كه اعمال خشونت را بر زنان غير انساني نمي‌داند؛ فرهنگي كه وجودش، راه متوليان مذهب و آمران سياست را هموارتر مي‌كند تا عدم وجودش. 
نوشته شده در دوشنبه 1388/07/27ساعت 1:18 توسط آيدين پورضيايي| |
وضعيت پيش آمده براي ذهن و روحم، وضعيت جالبي نيست، اصلاً نيست. اين به هم ريختگي را زماني كه مسئله دلارا هم پيش آمد، و زمان اعدام ماكان، و حسين و ... هم داشتم؛ اما حالا...

تفاوت را نمي‌فهمم. شايد همان موقع هم همين حس را داشتم. اين حس كه "بدتر از اين حال سراغ ندارم" اما... در حال حاضر با علم بر اين كه "بدتر از اين هم ممكن است" با افسردگي‌ ام سر مي‌كنم.

گهگاه فكر مي‌كنم شخصيتي هستم كه توانايي دارم كه هر نوع ترس و خشونت را تحمل كنم؛ و اغلب هم اينطور است. اما حالا، در همين لحظه، آن تصوري كه از خودم براي خودم ساخته بودم، آنقدر دور از دسترس بنظر مي آيد كه مات و مبهوت، فقط نظاره گرم (شايد اين شخصيت سازي كاذب است و از آن جهت كه براي رويارويي با موقعيت‌هاي ابلهانه زندگي نياز  به  اين نوع از شخصيت دارم)‌...

چيزي كه اتفاق افتاده اين بود:

بالاخره به اين نتيجه رسيدم كه در كشوري زندگي مي‌كنم كه خشونت، تبديل به جزء لاينفك و مقبولش شده است. و ... مردمي را مي‌بينم كه به سختي و با فلاكت تلاش مي‌كنند كه در مقابل اين روند مقاومت كنند؛ مردمي (به باور من) در اكثريت؛ مردمي كه در سكوت، براي كتك خوردن تن خود را آماده مي‌كنند؛ مردمي كه از صبح تا به شب و از شب تا به صبح دست به دامان خدا و كساني مي‌شوند كه مي‌توانند جان يكبچه را بگيرند، و مي‌خواهند كه بگيرند؛ مردمي كه براي كشته شدگان آن سوي جهان سياه مي‌پوشند و اشك مي‌ريزند؛ مردمي كه مهربانند و دارند در تالاب زشت خشونت محتوم و قانوني اين كشور دست و پا مي‌زنند.

بله، من در اين كشور و با اين مردم زندگي مي‌كنم. و آن "خشونت" را به دلگرمي اين "مردم" تاب مي‌آورم. 

نوشته شده در پنجشنبه 1388/07/23ساعت 21:18 توسط آيدين پورضيايي| |
پس از جابجایی سعید مرتضوی از سمت مهمی!! مثل دادستانی تهران به مقامی نمایشی! مانند "دادستانی کل کشور" حالا چشم مان به دو خبر دیگر مزین شد. (بماند که ما ملت، عادت به فریب دادم خود داریم و به این مسئله دقت نمی کنیم که: مهم نیست سعید مرتضوی چه سمت "غیر مهمی" دارد؛ او به هر سمتی که گمارده شود، آن سمت خود به خود پراهمیت خواهد شد! گذشته این که کسی از جایی به جای دیگر نقل مکان! می کند، با اینکه "به دلیل تخلفات انجام شده از سوی او، محاکمه شود" تفاوت دارد)

این دو خبر از این قرارند:

۱- فرستادن دادستان کل کشور (قربانعلی دری) به اراک با حکم مقام معظم رهبری، و منصوب شدن وی به "امامت جمعه" آن شهر

۲- خبری که برخی منابع از "برکناری" حسین طائب" از فرماندهی بسیج منتشر کرده اند.

حالا با خواندن این دو خبر (با عرض پوزش) به یاد متن زیبا، ولی از پایه نادرست ابراهیم نبوی می افتم (که آی مردم! فرهنگ "سگ زرد برادر شغال است" را رها کنید. چنین نیست و چنان است. و این اتفاقات در نتیجه اقدامات متهورانه ماست و ...) بله، درست است که اینها همه در جواب اقدامات متهورانه ماست اما... از این که بگذریم، اینها اخبار خوشی نیستند... اینها خبر از ژست هایی می دهد که با ذهن من و شما بازی می کند. همین!

نوشته شده در شنبه 1388/07/11ساعت 10:3 توسط آيدين پورضيايي| |
به خودم كه اومدم ديدم نزديك ۳ ساعته كه يه گوشه كز كردم و تكون نخوردم. مي‌فهمم كه اين مسئله طبيعي نيست ولي... چكار كنم؟ ترس... ترس داره ديوانه ام مي‌كنه و من... مثل هميشه (آگاهانه) لجبازي مي‌كنم.

(مي‌دونم! الان مي‌گي آخه از اين لجبازي‌ها چي گيرت مي‌ياد؟ و من هم (مثل هميشه) جواب مي‌دم: هيچي!)

مي‌ترسم... از تنهايي به طرز احمقانه‌اي مي‌ترسم... از اين مي‌ترسم كه باز هم "من" بي‌خيال شم و بيام جلو... از نداشتن غروري كه براي تو ندارم، مي‌ترسم... از خودم مي‌ترسم... از تو مي‌ترسم... از اينكه ديگه من رو نبيني، من رو نشنوي، مي‌ترسم... از اينكه ديگران من رو بخوونن و تو نخووني، مي‌ترسم... و اين ترس، تقريباً فلجم كرده

واقعاً درك مي‌كني كه من هميشه ي هميشه به تو فكر مي‌كنم؟ و آرزوي دست نيافتنيم اينه كه تو، فقط همين رو مسئله رو باور كني؟

مي‌ترسم... مي‌ترسم كه حتي ندوني مي‌ترسم.

مي‌ترسم، اما... هنوز هم يه گوشه كز كردم و آرزو مي‌كنم بياي پيشم؛ قبل از اينكه من بي طاقت بشم و بدوم به طرفت بياي پيشم... با اينكه مي‌دونم نمياي!

نوشته شده در جمعه 1388/07/10ساعت 13:44 توسط آيدين پورضيايي| |
میرحسین موسوی بار دیگر نشان داد که به اعتماد مردم خیانت نمی کند. وقتی آخرین بیانیه اش را به دقت بخوانید، متوجه می شوید.

میرحسین را بخاطر استقامت اش تحسین می کردم و اکنون حیرت زده از اعتقاد صحیح اش به دموکراسی، و دوری اندیشه اش از استبداد و دیکتاتوری، دوباره و دوباره این قسمت از بیانیه اش را مرور می کنم و شاد می شوم:

"... زندگی ادامه دارد و افراد موقتی هستند. هر جمعی و جماعتی كه سرنوشت خود را به بود و نبودكسان پیوند زدند سرانجام - حداقل با فقدان او - سرخورده شدند. هرگاه مردمی برای به تنی یا افرادی از همراهان عادی خود امتیازات بی‌دلیل قائل شدند سرانجام تشخیص عقلانی خود را در مقابل خواست آنان واگذار كردند و به جاه‌ طلبان مجال دادند كه در آنان طمع كنند.
 
مردمی كه می‌خواهند سرپای خود بایستند و حیاتی كریمانه را تجربه كنند جا دارد كه از نخستین قدم‌هایی كه به ناكامی‌‌شان می‌انجامد بابیشترین دقت‌ها پیشگیری كنند. تولد اینجانب نه هفتم مهر كه روز آشنایی با شماست. حتی اگر روز هفتم مهر به دنیا آمده بودم نیز جا نداشت حركت شما به كیش شخصیت آلوده شود. امیدوارم این كلمات مرا صمیمانه و از سر نگرانی و نه یک شكسته‌ نفسی بی‌حقیقت و تعارف‌ گونه تلقی كنید.


برادر شما - میر حسین موسوی"

نوشته شده در سه شنبه 1388/07/07ساعت 14:55 توسط آيدين پورضيايي| |
راستش خیلی نمی شه به این کاری که من کردم اسباب کشی گفت، اما خوب...

به هر حال تصمیم گرفتم که یه وبلاگ توی یک محیط دیگه هم ایجاد کنم. فقط به این دلیل که کپی ای از نوشته هام داشته باشم. آخه تازگیا توی وارد شدن به این محیط مشکل دارن. علاوه بر این... . ای بابا! اصلاً چه فرقی می کنه من به چه دلیلی دارم این کار رو می کنم؟

برای دیدن وبلاگ تکراری من می تونین به اینجا هم مراجعه کنین.

نوشته شده در یکشنبه 1388/07/05ساعت 9:31 توسط آيدين پورضيايي| |
این جناب یعقوب توکلی، رییس گروه مطالعات تاریخ! وزارت آموزش و پرورش اعلام فرمودن که قراره کتب جدید تاریخ (مقاطع راهنمایی و متوسطه) تاریخ نگاری های پادشاهان و وقایع نظامی حذف بشه! فرمودن قراره به جای تاریخ نگاری های سیاسی و نظامی پادشاهان، بر مفاهیم و شخصیت های فرهنگی اشاره و تاکید بشه!

خوب دستتون درد نکنه اما یه سئوالی واسه من پیش میاد. البته ببخشیدها! از اون جایی که ما حداقل ۲۵۰۰ سال تاریخ و تمدن داریم که در اون پادشاه ها حکومت رو در دست داشتن، و اگه قرار باشه این پادشاه های ملعون و خاک بر سر از تاریخ حذف بشن، کشور ایران تا ۱۰-۱۵ سال آینده از دید جوانانش قاعدتاً باید تبدیل بشه به کشوری که ۴۰-۵۰ سال بیشتر قدمت سیاسی نداره؛ درسته؟

البته وقتی فکرش رو می کنم این هم چیز بدی نیست ها! تبدیل می شیم به یکی از جدیدترین کشورهای دنیا

دولت عزیز! ممنون که به فکر به گند کشیدن تمامیت ما هستی!  

نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/01ساعت 15:47 توسط آيدين پورضيايي| |

 

و ...

 

و ...

(لطفاْ خودتون ترجمه کنید)

 

و همین طور این یکی رو:

همین

نوشته شده در چهارشنبه 1388/07/01ساعت 14:39 توسط آيدين پورضيايي| |
دیشب رویایی داشتم به وضوح ستاره های آسمان شب های کویر:

"تو بودی و من، کنار هم، بی هیچ فاصله ای و ملاحظه ای. از آرامش بودنت مست بودم...

نمی دانم کی بود و چطور که خوابم برد، از آن خواب های شیرینی که سبکند، آنقدر سبک که پچ پچه های اطرافت را تماماً می شنوی.

چشم که باز کردم، نگاه مهربان تو بود که به صورتم دوخته شده بود. وجود مهربانت در کنارم، برخورد پیاپی قطرات باران به شیشه، صدای مبهم "ستار" که انگار از دور دست ها به گوش می رسید، به سادگی عاشقانه ترین لحظات زندگی ام را می ساخت.

دلم می خواست کنار گوش ات زمزمه کنم: تشنه ی لحظه ای ام که باز نگاهت را به من بدوزی؛ با این حال می خواهم به یاد داشته باشی که گرمای دست هات هنوز هم دلم را مثل سال های پیش، بد می لرزاند."

نوشته شده در سه شنبه 1388/06/31ساعت 15:45 توسط آيدين پورضيايي| |

بزرگراه رسالت

 

يكي از معدود لحظه‌ هايي كه در اين چند روز اخير خنديدم، موقعي بود كه از روي پل سيدخندان مي‌گذشتم.

اين روزها، كه مصادف بود با شب‌هاي قدر، پارچه هاي سياه همه جاي شهر ديده مي‌شود ولي آنچه روي پل سيدخندان خيلي بامزه بود، پرچم‌هاي سبز و سياه نصب شده بود. سياه، كه هميشه سياه است. اما اينكه چرا امسال سبز سيدي نداريم و به جاي آن پرچم سبز يشمي (شايد هم سياهي كه كمي رنگ سبز به آن زده باشند) به در و ديوار آويزان شده؟ ... الله اعلم

خوشحالم... اينكه حتي رنگ سبز هم به موارد ترس آور! اضافه شده، روز آدم را شاد مي‌كند.

نوشته شده در جمعه 1388/06/20ساعت 1:36 توسط آيدين پورضيايي| |
برادران و خواهراني كه ابراز خرسندي مي‌كرديد از خروج سعيد مرتضوي از دادستاني تهران!

تحليلگراني كه اعتقاد داشتيد دادستان جديد انسان شريفي ست و بهتر است از دادستان قبل (از جمله اين افراد حاج آقا "ن")!

لطفاً تحويل بگيريد. تفاوت اين برادر جديدمان اين است كه زحمت صدور حكم را به خود مي‌دهد و بنده‌ هاي خدايي كه قرار است چند صباحي، شايد هم چند ماهي، در جمعي دوستانه و صميمانه! هم‌صحبت بازجويان محترم باشند؛ يك كاغذي را قبل از رفتن مشاهده مي‌كنند و لااقل دزديده نمي‌شوند... والسلام. در حال حاضر كه تفاوت ديگري نمي‌بينم.

     البته فكر مي‌كنم اين را هم بايد مد نظر قرار داد كه اين بنده خدا تازه آمده و شايد مثل دانش آموزي كه دفتر نو خريده، اشتياق نوشتن و مرتب نوشتن دارد. كمي بگذرد راه مي‌افتد بنده خدا!

نوشته شده در جمعه 1388/06/20ساعت 0:59 توسط آيدين پورضيايي| |
يه بنده خداي طناز و شوخ طبي نوشته بود:

صدا و سيما اعلام كرد:

"هموطنان عزيز و ارجمند، توجه فرماييد. بيت المقدس، شهر عشق، شهر حماسه آزاد شد. شايان ذكر است كه ديگر نيازي به راهپيمايي روز قدس نيست." !

من نيم ساعت به اين يه خط و نصفي خنديدم. شما هم بخندين

نوشته شده در سه شنبه 1388/06/17ساعت 16:51 توسط آيدين پورضيايي| |

ديروز، زير دوش، 20 دقيقه، درست 20 دقيقه خيره شده بودم به "با دوستان مروت، با دشمنان مدارا"ي دست بند سبزم! همينطور مات و مبهوت بهش نگاه مي‌كردم و انگار كه يا نمي‌ديدمش يا اينكه چيزي دست‌گيرم نمي‌شد. منظورم از نظر مفهومي نيست ها! نه! منظورم حتي از لحاظ شكليه. شكلش، شكل كلماتش رو نمي‌فهميدم.

مات و متحير!

و بعد از 20 دقيقه، مثل انسان‌هايي كه از يه خواب بي اهميت پريده باشن، مثل فيلمي كه فقط از حالت «pause» در اومده و دوباره «play» شده؛ انگار همه چيز درست شد و برگشت سرجاي اولش.

 

اما حالا، بعد از گذشت يك روز از اون موقع، هنوز به اون دقيقه ها فكر مي‌كنم؛ به بي‌زمان و بي‌مكان بودنش، به مبهوت بودنم...

واقعاً مروت يعني چي؟ مدارا چطور؟

نوشته شده در جمعه 1388/06/13ساعت 1:52 توسط آيدين پورضيايي| |

به طرز احمقانه اي به خودم صدمه زدم...

نمي‌دونم... دردش خيلي نفس-بر نيست اما ناحيه صدمه خورده ناحيه‌ي ناجوريه: سر انگشتام... هر ده تاش. علاوه بر اينكه بواسطه اهميت ناحيه صدمه ديده تقريباً 90 درصد كارها رو به تنهايي نمي‌تونم انجام بدم، نوشتن هم،به عنوان يكي از تنها كارهايي كه سرگرمم مي كنه عملاً برام اگه نخوام بگم ناممكن اما بسيار سخت شده. چون علاوه بر ورمي كه باعث مي‌شه نتونم انگشتام رو خم يا راست كنم؛ دردش حواسم رو پرت مي‌كنه و من با وجود اين موقعيت مسخره اي كه گرفتارش شدم، تازه بايد هي برگردم و اشكالات تايپي متن رو هم تصحيح كنم.

فكر مي‌كنم تا همين جا كافي باشه... تقريباً دارم ضعف مي‌كنم اما باز هم مثل پرروها ادامه مي‌دم.

نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/11ساعت 19:10 توسط آيدين پورضيايي| |
اين روزها، اينقدر به هم ريخته و عصباني و گاهي افسرده ام كه درست مثل يك ظرف بلور ترك خورده، فقط يك بهانه و تلنگر كوچك براي از هم پاشيدنم كفايت مي‌كند. با دوستان هم كه حرف مي‌زنم، كمتر كسي است كه حال و روز مرا نداشته باشد.

بهانه امروز، جدا از دلتنگي براي دوست، نامه حنيف مزروعي ست كه براي فرزند نيامده اش نوشته. اول مي‌خواستم لينك نامه اش را بگذارم براي خواندن آنها كه نخوانده اند اما... وب سايتش به دليل مشكلات فني! قابل دسترس نيست. كمي از پايان نامه را مي‌گذارم... براي صاف شدن دل‌هاتان

 

"نونهال نروئیده ام!

اگر به خود بتوانم دروغ بگویم اما به تو نمی توانم حقیقت را نگویم. ترس دارم، ترس از اینکه نتوانم دستان پاکت را حتی برای یک لحظه در دست بگیرم و ببویم، صدای نوازشگر گریه هایت را بشنوم و لذت ببرم از آمدنت، اما نجوایت از همان فرسنگ ها در گوشم زمزمه امید را فریاد می زند: بمان و ادامه بده!

دخترم!

سالها از آمدنت هراسناک بودم که شاید نتوانم برایت پدری کنم و شرایط را برایت آنگونه که ایده‌ آل است فراهم کنم اما امروز که تو در حال آمدنی، من نیستم و نمی دانم که چه زمان باز گردم و کی ضرباتی که بر دل مادرت میکوبی تا درها باز شود و در این دنیای غم آلود نفسی تازه کنی را بفهمم.

اینها آواری است که در این روزگار نامهربان هر لحظه بر سرم خراب می شود و من سعی می کنم بخاطر وجود نازنین ات زنده بمانم تا آنان که به خون جوانان وطن دستانشان آلوده است بدانند که نفس می کشم و تا نفس می کشم قلمم و زبانم نفس های آنان را حبس خواهد کرد و بدان که نفس من از برکت وجود توست.

فرزند ندیده ام، غرضم غمنامه نوشتن نیست که این روزها را با خون دل سر می کنم، اما برایت می نویسم که بدانی تنها به امید حضور سبز توست که در این روزهای سیاهی برای پدری که شاید موقع چشم باز کردن دوست داشته باشی بالا سرت باشد و نمی تواند باشد، زنده ام و نفس می کشم.

پدر در آرزوی دیدارت: حنیف"

نوشته شده در چهارشنبه 1388/06/11ساعت 14:11 توسط آيدين پورضيايي| |

اينكه امروز را براي نوشتن انتخاب كردم، اتفاقي ست. اما آنچه مي نويسم بحث امروز و ديروز نيست. داستان از روزي شروع شد كه شيخ اصلاحات نامه ي تاريخي اخيرش را منتشر كرد. انصاف اگر داشته باشيم اين شيخ ما، كلاً نامه هاي تاريخي زياد مي‌نويسد و حرف‌هاي تاريخي زياد مي‌زند. اما بعضي از اين حرف‌ها و نامه ها در ياد مي‌ماند و بعضي ديگر، به اشتباه فراموش مي‌شود. سخناني كه گاه و بي‌گاه از شيخ در اين معدود نشريه هاي قابل مطالعه منتشر مي‌شد، گاه همه را به تعجب و تحسين وا مي‌داشت كه: عجب شجاعتي!!! چه غيرتي!!! نامه اي را هم كه ۴ سال پيش شيخ اصلاحات نوشت، نامه جسورانه اي بود كه در آن اتفاقات بعد از روز انتخابات را به بيداري اصحاب كهف تعبير كرده بود و خيلي از ما، قبول كنيد كه به آن خنديديم. جدي اش نگرفتيم. شايد هم عادي بود عكس العمل ما. رأي نداده بوديم و احساس شكست نمي‌كرديم.

اما امروز روز، همه احساس مي‌كنيم حقي بزرگ، به ناحق از ما گرفته شده. حقي كه خواستار "داده شدن" اش به خود نبوديم. براي "بدست آوردن" اش تلاش‌ها كرده بوديم و ... گرفته شد از ما. در اين ميان كه ضربه خوردن و ناسزا شنيدن در همه محافل براي‌مان عادي شده، حرف‌هايي منصفانه و حمايت كننده و "راست" مانند آنچه شيخ در نامه اش به ميان آورده، چنان به وجدمان مي‌آورد كه تلخي‌ها را برايمان سبك‌تر مي‌كند. اين‌ها را نوشتم كه خواننده بداند قدردان حركت جسورانه شيخ هستم و از سوي ديگر در تاريخ زندگي ام ثبت شود تا بعدها از خودم گلايه اي براي احترام نگذاشتن به اين اقدام نداشته باشم.

از طرف ديگر همه اين‌ها مقدمه اي بود براي يك يادآوري ساده تاريخي. اينكه امروز ۲۸ مرداد ماه است و بعد از ۵۶ سال هنوز هم درگير گرداب بحث‌هاي تكراري‌‌اي هستيم كه به واسطه اهميت تاريخي و جغرافيايي كشورمان! بايد به تنهايي و بدون كمكي يا حتي راهنمايي اي تئوريك از سوي صاحبان انديشه * از اين مخمصه خودمان را بيرون بكشيم. چون آنچه مي‌خواهيم به صلاح هيچ‌كس در اين جهان نيست.

اما... حسن اين درگيري‌هاي مداوم در موضوعات تكراري تاريخ براي ما ايرانيان فرموش‌كار اين است كه - اگر عاقل باشيم - به ياد بياوريم كه در كدام قدم‌ها اشتباه كرديم. در كجا كوتاهي كرديم و كي بيش از اندازه تند رفتيم.

امروز، ۲۸ مرداد ماه، حداقل چيزي را كه بايد به ياد بياوريم همراهي اين دو برادر عزيز و انقلابي وطن است. كودكانه است كه گمان ساده ببريم كه اين دو، در يك راه مشترك، جدا‌گانه تصميم مي‌گيرند. حضور شجاعانه يكي در جايي و حرف جسورانه ديگري در جاي ديگر و بالعكس، نشان‌دهنده هماهنگي اين دو است، نه چيز ديگر.

نگذاريم با رفتارهاي ۵۰ سال پيش، جدايي ميان بزرگان (تاكيد مي كنم "بزرگان" و نه رهبران، چرا كه اين حركت به زعم من حركت دهنده اي خاص ندارد) اين مسير را باعث شويم. كروبي و موسوي عزيز راهي را طي مي‌كنند كه همه مي‌رويم، صف‌ها را بي‌جهت جدا نكنيم.

 

* جالب اينجاست كه از منظر انديشمندان بين‌المللي، گاه حتي اتفاقات تايلند و تيمور شرقي، تولد يك انديشه و راهكار نو را باعث مي‌شود اما اتفاقات بزرگ كشور بزرگ و تأثيرگذاري چون ايران، به دليل منافعي كه دارند، ايجاب نمي‌كند مورد بررسي جدي قرار گيرد. از طرف ديگر، و جالب‌تر آنكه، انديشمندان ايراني هم يا از آنچه در كشور مي‌گذرد سود و سرمايه اي عايد مي‌شوند و يا آنكه آنقدر در انزوا مانده اند كه در توهمات صرفاً تئوريك قرن هفتم خورشيدي سير و سلوك مي‌كنند.

نوشته شده در چهارشنبه 1388/05/28ساعت 16:20 توسط آيدين پورضيايي| |
پريشان و عصباني از ديدن اعترافات آقايان ابطحي و عطريانفر؛ مرتب دشنام مي‌دهم. كار ندارم (و شك هم ندارم) كه اينها تحت فشارند؛ يا اينكه هر كسي يك مقدار محدودي انرژي و توان مقابله دارد يا حتي "اي بابا! كي اين حرفا رو باور مي‌كنه؟" به هيچكدام از اين‌ها كاري ندارم

پرسانم چرا اين‌ها كه در صورت قدرت گرفتن جبهه اصلاحات، صاحب مقاماتي بودند دهان پر كن؛ حتي توانايي و تحمل فشار را ندارند؟ از آن باقي افرادي كه عموماً جوان بودند و در پشت سر اين‌ها در دادگاه نشسته اند؛ چه انتظاري مي‌توان داشت؟ يا آنكه چرا نبايد خاك بر سر كنند بخاطر رشادت‌هايشان و خنده سر ندهند از مضحكه ي اين دادگاه؟

فشار را قبول دارم. طاقت و توان محدود آدميان را قبول دارم. دروغ بودن و نمايشي بودن دادگاه را بااور دارم اما... (به قول دوستي) خوش-رقصي شما را نمي‌توانم بپذيرم. اقرار مي‌كرديد آقايان! اما دست كم رنگ و لعابش نمي‌داديد. 

پ ۱: آدم با ديدن اينجور محاكمات به ۲ نتيجه جالب مي تواند برسد و آن اين‌كه : يا اين كساني كه ادعاي مبارزات انقلابي و زندان ساواك رفتن‌هاي مستمر دارند دروغ مي‌گويند (با اين شكستن‌هايشان) يا اينكه آن تصوير دهشتناكي كه همين‌ها از آن زندان روايت مي‌كنند، كودكانه ما را در طول ۳۰ سال فريب داده است.

پ ۲: تمام قد در برابر ايستادگي آن چريك پير و تمامي آنها كه حتي در هنگام شكستن، به خرده شيشه هايي كه از تنشان باقي مي‌ماند نيز فكر مي‌كنند، مي‌ايستم... خدا قوت عزيزان.

پ ۳: ميرحسين موسوي بيانيه شماره دهم خود را نيز منتشر كرد. خواندنش، از آن بابت كمي باعث آرامشم شد كه من نيز مي‌دانم كه كمتر كسي اين حرف‌هاي تحت فشار را باور خواهد كرد.

 

نوشته شده در دوشنبه 1388/05/12ساعت 0:52 توسط آيدين پورضيايي| |
گاه فكر مي كنم كه گريه هم اونقدرها ساده نيست. الان از اون زمانهاييه كه دلم "بد" گريه مي خواد اما تنم ياري همراهي نداره. انگار كه تمام روح و جونم رو از تنم بيرون ميكشن و پرتم مي كنن هرجا كه مي‌خوان. خستگي هم كه امانم رو بريده، بغض امانم رو بريده. شوريدگي هم همينطور

خسته ام

خسته ام

خسته ام

خسته ام

نوشته شده در یکشنبه 1388/04/28ساعت 18:53 توسط آيدين پورضيايي| |
مدت‌هاست كه هيچي ننوشته ام...

مدت‌هاست كه باهات حتي درست و حسابي حرف نزدم... . كم كم دارم تبديل به يه آدم عقده اي مي‌شم كه عقده ي كنار تو نشستن، دستات رو گرفتن و حرف زدن با تو رو داره... .

كم كم داره اين اتفاق مي‌افته و من دلم نمي‌خواد... دوستش ندارم واقعاً... به دادم برس.

نوشته شده در شنبه 1388/04/27ساعت 23:50 توسط آيدين پورضيايي| |
"رئیس پلیس پیشگیری نیروی انتظامی جمهوری اسلامی ایران از ایجاد یک پلیس افتخاری سخن گفت که در مواقع بحرانی با نیروهای انتظامی همکاری خواهد کرد. این پلیس موقتی خواهد بود و تنها در مواقع اضطراری به همکاری دعوت خواهد شد."!!!!!

اين خبر رو كه خووندم اول ۴-۵ دقيقه بهت زده به صفحه مونيتور چشم دوختم و بعد با فرياد به بقيه خبر دادم!!! اين يعني ساماندهي اشراري كه ۲-۱ سالي از جمع آوريشون مي‌گذره و اين يعني ديگه نگران غيرقانوني بودن حضور برادران لباس شخصي كه زحمت متفرق كردن و متنبه كردن ما رو مي‌كشن نباشين؛ قضيه ديگه كاملاً موجه شد.

نوشته شده در شنبه 1388/04/20ساعت 22:10 توسط آيدين پورضيايي| |

فصل‌هاي پيش از اينم ابر داشت

بركويرم بارشي بي‌صبر داشت

پيش از اين‌ها آسمان گلپوش بود

پيش از اين‌ها يار در آغوش بود

اينك اما عده اي آتش شدند

بعد كوچ كوه‌ها، آرش شدند

از بلندِ آز، حلق‌آويزها

قلب‌هاي مانده در دهليزها

بذرهايي ناشناس و گول و گند

از ميان خاك و خون قد مي‌كشند

بعضي از آنها كه خون نوشيده ‌اند

ارث جنگ عشق را پوشيده‌ اند

عده ‌اي حسن‌ القضا را ديده ‌اند

عده‌ اي را بنزها بلعيده‌ اند

بزدلاني كز هراس ابتر شدند،

از بسيجي‌ها بسيجي‌تر شدند

آي بي‌جان‌ها! دلم را بشنويد

اندكي از حاصلم را بشنويد

تو چه مي‌داني تگرگ وبرگ را؟

غرق خون خويش، رقص مرگ را؟

تو چه مي‌داني كه رمل و ماسه چيست؟

بين ابروها، رد قناصه چيست؟

تو چه  مي‌داني سقوط پاوه را؟

باقري را؟ باكري را؟ كاوه را؟

هيچ مي‌داني مريوان چيست؟ هان!

هيچ مي‌داني كه چمران كيست؟  هان!

هيچ مي‌داني دوعيجي در كجاست؟

هيچ مي‌داني بسيجي سر جداست؟

اين زبان نسل سرخي بي‌سر است

اين صداي بوستاني پرپر است

با همان‌هايم كه در دين غش زدند

ريشه اسلام را آتش زدند

پاي خندق‌ها احد را ساختند

خون فروشي كرده، خود را ساختند

زنده ‌هاي كمتر از مردارها

با شما هستم، غنيمت‌خوارها!

باز دنيا كاسه خمر شماست

باز هم شيطان اولي ‌الامر شماست

اي شكوه رفته امشب بازگرد!

اين سكوت مرده را درهم نورد

از نسيم شادي ياران بگو

از شكست حصر آبادان بگو

از شكستن، از گسستن، از يقين

از شكوه فتح در فتح‌ المبين

از شلمچه، فاو، از بستان بگو

از شكوه رفته، از مهران بگو

از همان‌هايي كه سر بر در زدند

روي فرش خون خود پرپر زدند.

*

روزگاران عجيبي آمدند

نسل‌هاي نانجيبي آمدند

ابتدا، احساس‌هامان ترد بود

ابتدا، اندوه‌ هامان خرد بود

رفته رفته خنده ‌ها زاري شدند

زخم‌هامان كم كمك كاري شدند

خواب ديدم ديوِ بي‌عارِ كبود

در مسيل آرزوها خفته بود

خواب ديدم برف‌ها باقي شدند

لحظه ‌هاي مرده ‌ام ساقي شدند

اي شهيدان! دردها برگشته ‌اند

روزهامان را به شب آغشته ‌اند

هفته ‌ها در هفته‌ ها گم مي‌شوند

وهم‌ها، فرداي مردم مي‌‌شوند

حاصل آغازها پايان شده است

ميوه‌ ي فرهنگ جبهه، نان شده است

يسطرون هم رفت و ما نون مانده ‌ايم

بعد ليلا، باز مجنون مانده‌ ايم

نوشته شده در شنبه 1388/04/06ساعت 16:10 توسط آيدين پورضيايي| |
الان يك بامداد است و در بيصدايي شب به صداي ويكتور خارا، اسطوره‌ ي شيليايي گوش مي‌دهم؛ و به ياد كودكي ام مي‌افتم. روزهاي كودكي صداي او را از ميان نوارهاي خواهر بزرگترم پيدا كرده و شنيده بودم. فقط شنيده بودم...

اما امشبِ من با آن روزها خيلي فرق دارد. خشونت، جديت و ايستادگيِ در عين لطافت اين آهنگ‌ها را تازه حس مي‌كنم. آن روزها همه چيز فقط برايم لطيف بود... و امشب، نه.

آهنگ‌هاي خارا را دوست دارم... علي الخصوص وقتي با صداي شاملو  همراه است.

صداي ويكتورخارا را مي‌توانيد از اينجا بشنويد. 

نوشته شده در جمعه 1388/04/05ساعت 1:13 توسط آيدين پورضيايي| |
زمان اين روزها بسيار تلخ و سنگين مي‌گذرد براي من... براي تو را... نمي‌دانم.

زمان را براي خود مهربان‌تر مي‌كنم تا شايد زندگي با همه‌ مان مهربان‌تر شود.

ترانه‌اي زيبا را از انريكو مارسياس بشنويد

نوشته شده در چهارشنبه 1388/04/03ساعت 0:10 توسط آيدين پورضيايي| |
همه آن دلبستگي اي كه به خاتمي داشتم، همراه با ارادت، احترام و غرور بخاطر حمايت كوچكي كه از تو كردم، به تو مي سپارم.

اعتراف مي كنم كه هرگز گمان اين همه ايستادگي از سوي تو را نداشتم... بت نمي سازم، مبالغه نمي كنم. از صميم قلب ايمان دارم كه من، همانند خيلي ديگر، هرگز در زندگي كوتاهم، كسي استوارتر از تو را نخواهم ديد.

و اكنون شگفت زده از مقاومتت و افتاده در برابر ايستادگي ات، با افتخار همراهيت مي كنم.

  

نوشته شده در یکشنبه 1388/03/31ساعت 15:58 توسط آيدين پورضيايي| |
انگار كه اخبار وحشتناك پاياني ندارد... امروز CNN اعلام كرده كه بر اساس اعلام بيمارستان‌ها، حوادث ديروز ۱۹ كشته داشته...

و من به جرم ناتواني جسمي، زنده ام و سالم... و افسرده... و آشفته... و غمگين.  مسخره است ولي حتي گريه هم نمي‌توانم بكنم. آنقدر اطرافم شلوغ است و پر از به اصطلاح دلسوزي، كه حتي نمي‌توانم غمم را به خودم هم نشان دهم. اصلاً نمي‌دانم زنده هستم يا نه! حال زنداني‌اي دارم كه تقلا مي‌كند... اما نه براي آزادي... كه براي زخمي شدن، براي شكنجه، براي مردن و نبودن... به در و ديوار سلول مي‌كوبد.

رهايم كنيد... تنها رهايم كنيد... بگذاريد سرريز شوم از همه بغضي كه دارم... انفجار غم را در چشمانم نمي‌بينيد؟ رهايم كنيد...

نوشته شده در یکشنبه 1388/03/31ساعت 12:16 توسط آيدين پورضيايي| |
ديگر حتي به خودم نمي توانم بگويم "ديوااانه" ... حتي ديواانه هم نيستم. منگ منگم... مسخ شده... نمي‌فهمم... نمي‌فهمم... كشته شدن برادر به دست برادر را نمي‌فهمم... شباهت بين ايران و فلسطين، ايران و شيلي را نمي‌فهمم... گريه ام بر كشته برادرم را نمي‌فهمم... هيچ چيز نمي فهمم... هيچ چيز نمي فهمم.

دلشوره اي پايان ناپذير، بغضي بي انتها، دردي بي شفا، زخمي بي مرهم... طاقتم را برده. 

كاش دست مرا هم مي‌گرفتي و مي‌بردي... كاش مرا هم مي‌بردي. يعني من از آن پيرزن هم ناتوان ترم كه مرگ مي خواست ولي ظلم نمي خواست؟ مرا هم با خودت ببر... تنهايم رها نكن... اينطور مي‌ميرم 

نوشته شده در شنبه 1388/03/30ساعت 21:7 توسط آيدين پورضيايي| |
با احساس درد در تمامي نواحي بدنم، دست و پا و كمر و پهلو، نشسته ام و مي‌ نويسم. اما اينكه چه مي خواهم بنويسم... نمي دانم.

ذهن و روح و قلبم به شدت خسته است و آسيب ديده. چيزهايي به چشم ديده ام كه هرگز فراموش نمي كنم. حرفايي به گوش شنيده ام كه هرگز فراموش نمي كنم. دردهايي به روح و جسم چشيده ام كه هرگز فراموش نمي كنم.

خسته ام... مي خواهم بخوابم... بخوابم و بعد از بيدار شدن، بخندم. بخندم به كابوسي كه ديده ام و به اشكهاي بيهوده اي كه ريخته ام.

كاش خواب ديده باشم...

كاش خواب ديــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده باشم...

نوشته شده در یکشنبه 1388/03/24ساعت 15:28 توسط آيدين پورضيايي| |