اضطراب كشنده ي داشتن و نداشتن تو

طي كردن دره است.

راهي كه براي پيمودن

ناگزير پا نهادن بر لبه ي تيغي؛

دهشت‌بار

           دردناك

                  گريه آور

روزهاي مرا

اين اضطراب

به شب مي‌رساند.

 

و من

اكنون

خون‌آلود و خسته

به انتظار طلوع خورشيدم

كه به راهم ادامه دهم

به سوي تو