هذيان2
سرم به ديوار
يا
ديوار به سرم
-چه فرقي ميكند؟ -
فكر ميكنم با خودم
چه شده
كه اينهمه آشفتهام
بيهيچ دليلي
- بيهيچ دليلي؟؟؟؟؟-
چرا از چشمات افتادم
به همين سادگي؟
اَه! اين سيگار لعنتي هم
بدون تو كام نميدهد
اين سيراب نشدنيترين حس زندگيم
بزرگترين داراييم
دلنشينترين عذاب دنياست؛
عطش بوسيدن لبهات
يه بعد از ظهر بهاري نسبتا شلوغ بود توي مركز شهر تهران. از دور ديدمش. تند راه ميرفت و به اطرافش توجهي نداشت. هرچي به تاكسي نزديكتر ميشد چهرهاش رو بهتر و واضحتر ميديدم. نميدونم چرا بين اينهمه آدم چشمام روي اون قفل شده بود. شايد بهخاطر سادگيش بود؛ يا زيباييش كه با وجود اينكه آرايش چنداني نداشت، ولي بدجوري خودنمايي ميكرد. كنار ماشين كه رسيد از راننده پرسيد: «ونك؟» و بعد از جواب راننده، كنار من توي ماشين نشست.
عطر ملايمي زده بود كه بوي ليمو ميداد. تازه متوجه لباسهاي تنش شده بودم. يه مانتوي آبي روشن تنش بود كه شبيه پيرهناي سنتي بود. شلوار و روسري سفيد و يك كفش اسپرت كه به نظر خيلي راحت ميومد ( حتماً راحت بودن كه اونقدر ميتونست تند راه بره ديگه!) روسرياش رو زيادي آزاد بسته بود؛ اونقدر كه تمام خطوط گردنش رو ميشد به راحتي ديد. داشتم به انگشتاي كشيدهاش نگاه ميكردم، سفيد و كشيده همراه با يه حلقه!!!! ... موبايلش رو مرتب توي دستش جابجا ميكرد. انگار دلشوره داشت يا دست كم منتظر تماس كسي بود.
تلفنش بالاخره زنگ زد و اون هم با عجله جواب داد:
- الو... سلام... كجا بودي تو؟ (صداش مهربون بود اما انگار واقعا از آدم پشت خط دلخور بود).... از صبح من رو علاف نگهداشتي، نميگي من هم واسهي خودم ممكنه برنامهاي داشته باشم؟ (خيلي سعي ميكرد آهسته حرف بزنه ولي فريادهاي «ونك...ونك...» راننده تمركزش رو بههم ميزد انگار) باشه... نه عزيزم اشكالي نداره... كجا ببينمت؟... سيگار داري يا سر راه بگيرم؟... باشه، پس همون پاتوق هميشگي سرو ساعي...باااااااي
تماس تموم شد... معلوم بود ديگه! با يكي قرار داره. اما بازم نميتونستم خودم رو راضي كنم كه باهاش سر صحبت رو باز نكنم! اما چه جوري؟ دختر سادهاي به نظر مييومد.... نميتونستم مستقيماً بهش پيشنهاد دوستي بدم.
داشتم با خودم فكر ميكردم كه يه دفعه صدام زد:
- آقا! عذر ميخوام... شما ساعت دارين؟
(مثل پسر بچه ها هول شده بودم) خيلي مؤدبانه جواب دادم:
- بله، البته! ... ساعت... پنج و ربعه
- واقعا؟ واي چقدر دير شد! پس اين رانندهه چرا نميآد بريم؟
- خوب! بايد ماشين پر شه تا راه بيفتيم
- عجيب نيست؟ اين موقع از روز هميشه اينجا پر از مسافر بود... اينم از شانس منه!
(پيش خودم احساس كردم بهترين فرصته)
- اما به جاش من فكر نكنم هيچوقت از پر نشدن ماشين اينقدر احساس خوش شانسي و رضايت كرده باشم!
خوشبختانه اونقدر باهوش بود كه منظورم رو بفهمه و نيازي نباشه بيشتر توضيح بدم. بهم نگاهي كرد و خنديد. خنده اش رو دوست داشتم. دو رديف دندون مرتب و سفيد... با يه لبخند گرم و دوست داشتني. احساس كردم كمي هم راحتتر كنارم نشست، ديگه خودش رو خيلي جمع نميكرد!
ماشين پر شد و راه افتاديم و من همش داشتم به اين فكر ميكردم كه يه جوري دوباره سر حرف رو باز كنم... باز تلفنش زنگ زد:
- الو... سلام عزيزم (لحنش با دفعهي قبل فرق ميكرد) ... خوبم، تو چطوري؟ خسته نباشي... آره دانشگاه بودم (دوباره بهش نگاه كردم... با اين سر و لباس؟ دانشگاه؟) نه! كارم كه انجام نشد، مثل هميشه گفتن يه روز ديگه بيا. بي خيال! تو چه خبر؟... من؟ دارم ميرم انقلاب چند تا كتاب بخرم! اگه تلفن رو جواب ندادم بخاطر شلوغيه خيابونه!!! (هاج و واج مونده بودم! چقدر طبيعي رفتار ميكرد!) آخ آخ عزيزم... مامانم پشت خطه ... بهت زنگ ميزنم... باااااي! (و خط بعدي رو جواب داد) سلام عشقم، چطوري؟... من؟ آره داشتم با داوود حرف ميزدم... نه بابا، ولش كن!... اومدم واسهي شام خريد كنم و برگردم مهمانسرا.... اِ مگه بهت نگفته بودم؟... آره بابا! هنوز شهرستانم، نيومدم تهران هنوز!!! ... گفته بودم كه برسم تهرون بهت زنگ ميزنم... آره گلم... باشه، مواظب خودت باش... بااااي
تلفن رو قطع كرد، باز چهرهاش شد همون دختر سادهاي كه قبل از سوار شدن ديده بودم. با يه لبخند ازم پرسيد: گفتين ساعت چنده؟
خندهدار نيست؟
حتي يك استكان چاي
اشكم را در ميآورد
با داغياش بغض ميكنم
... دلم برايات تنگ ميشود...
سر در گم
خشمگين
بيقرار
با تني تبدار و پر درد"
اينها
وصف حال من است
كه اينجا نشستهام.
اين ديوارها
خفهام ميكنند
و من
بيهوده
سر بر آنها ميكوبم.
فرياد ميزنم:
كيست كه مرا رهايي دهد؟!
اما بازگشت صدايم
مثل سيلي
به صورتم ميخورد.
دلتنگ
نااميد
بيتاب
نگران
با تني خسته
اينجا نشستهام
و به اين ميانديشم:
"تو مرا به اينجا رساندي
كه با نبودنات
نباشم"
لحظه لحظه
به "تو" نزديك و
از "تو" دور ميشوم
...
با اين دلكندنها
و
دلبستنهاي مدام
چيزي از قلبم بجا نمانده
كه
در دستهايت بگذارم.
همين "كم" را
همين "هيچ" را
بگير و
دلدار من باش
هواي بهاري
بي حضور تو
نفسگير ميشود.
در اين لحظه است
كه
ميفهمم
حضورت
حتي ميان دود
حتي بدون هيچ كلمهاي
آرامشبخشتر از
ديازپام است
بيحضور تو
نفسگير ميشود.
در اين لحظه است
كه
ميفهمم
حضورت
حتي ميان دود
حتي بدون هيچ كلمهاي
آرامشبخشتر از
ديازپام است!
شب نيست
صبح هم نيست
زمان ايستاده
و من
در كنار تو نشستهام
غمگين.
تو اما
نمي بينيام
غمم را
حسرتم را
حرصم را
سردرگميام را
با تو حرف ميزنم اما
حتي نميشنويام
كنارم نشستهاي و
از زيبايي نداشتهام ميگويي.
من
براي تو
كودكي هستم ابله
كه با يك بستني
سيلياي را كه به ناحق
به صورتم زدي
فراموش ميكنم.
صدايت ميزنم
يك بار
دو بار
صد بار
اما باز هم
از زيبايي نداشتهام ميگويي...
نميشنويام
نميبينيام
.
.
.
با خود ميگويم:
اينجا نيست،
خواب ميبيني!
كودكيهايم باز هم پا گرفت
وقتي كه هستي
آنقدر شادم كه
بلوكهاي سيماني كنار خيابانهاي تهران
براي راه رفتن
سكندري خوردن
افتادن
و باز راه رفتن
كم ميآيد
....
دعا كن باز هم باران بيايد
در آن كنج خلوت
خيره، نشسته اي
پشت پنجره چشمهاي سياهت
جهاني پنهان كرده اي
كه وجودت را
چنان معمايي در فضا پخش ميكند.
سخن كه ميگويي
انگار كه نسيم خنك سحرگاه
در ميانه تابستان ميوزد
لبخندت شگفت انگيزترين اتفاق تاريخ است
كه آدمي
ميتواند سالها
به انتظار تكرارش بنشيند
غير از من
كيست كه بتواند تو را اينگونه ببيند؟
اي حادثه ي عجيب امروز من!
تو را بر نور
بر زمان
ثبت ميكنم
شيطنت كودكيها
عادت نوجوانيها
آرزوي دور از دست هفت هزار سالگي من است
و من
امروز
آشفتگي اين جنون را
با باد خنك بهاري
با حضور تو
با دود
با خنده هاي بي تكلف
مي نشانم
طي كردن دره است.
راهي كه براي پيمودن
ناگزير پا نهادن بر لبه ي تيغي؛
دهشتبار
دردناك
گريه آور
روزهاي مرا
اين اضطراب
به شب ميرساند.
و من
اكنون
خونآلود و خسته
به انتظار طلوع خورشيدم
كه به راهم ادامه دهم
به سوي تو
از ترس خشم چشمهاي سرخ ات
در دستهاي تو
به خود ميلرزم.
براي نوشتن دلتنگيها
هر آنچه گلايه است در من مينهي
و به كبريتي
درونم را به آتش ميكشي.
خشم ات را با من بنشان
اي شاعر خواب زده ي سر در گم!
سال تنهايي
سال بي شادي
سال استقامت زنان در زندان
سال شكوفايي انسان
سال صبر مادران عزادار
سال غم مضاعف
سال بدون ماهي قرمز
سال بدون خشونت
سال بي لبخند
سال گل
سال گلوله
سال بي عيدي
سال بارانهاي اسيدي
سال بدون توست امسال
سال را با بغض
با اشك
با فرياد آغاز مي كنم«دل سپردن»
بزرگترين گناه من بود
وقتي چشمان تو را ديدم؛
و لبخندت...
و دستهايت...
و صدايت...
آه! صدايت
اكنون
در برزخ بي خبري ات سرگردان
و فردا
در عذاب تنهايي ات مي سوزم.
اين
تاواني ست
كه من مي پردازم