هذيان2

كز مي‌كنم اين گوشه‌ي غربت
سرم به ديوار
يا
ديوار به سرم
-چه فرقي مي‌كند؟ -
فكر مي‌كنم با خودم
چه شده
كه اين‌همه آشفته‌ام
بي‌هيچ دليلي
- بي‌هيچ دليلي؟؟؟؟؟-

چرا از چشم‌ات افتادم
به همين سادگي؟

اَه! اين سيگار لعنتي هم
بدون تو كام نمي‌دهد

سفر8

دور مي‌شوم، دووووووور
از هرچه بود و
از هرچه نبود

دور مي‌شوم از سيگار
از همهمه شهر شلوغ
از دود.
غصه مي‌خورم،
بي‌تابم،
پريشانم
مثل اسير تنگ در حسرت ماهي ِ رود!

با همه پريشانيم
كنار تو مي‌خوابم امشب
فارغ از هرچه بود و
فارغ از هرچه نبود

صبر كن! برمي‌گردم به تو
اي شهر ديوانه!
و آن عاشقي‌هايت
چه دير، چه زود

پرسه مي‌زنم
در شهري كه تو نيستي
پر مي‌كنم روزهاي بي‌قراري را

صداي‌ات با من است اما
تنها رهايم كردي
رفته‌اي و من
گم كرده‌ام معشوق فراري را

زخمي‌تر از آنم كه به دنبال تو باشم
نشسته‌ام كه سراغم را بگيري
و مرهم بدهي
اين زخم كاري را

يادت هميشه با من است
يادت هست؟
با هم مي‌گذارنديم
شب‌ها و روزهاي بهاري را

مرا مي‌بلعند
ديوارهاي سيماني

از آن‌ها
به تو فرار مي‌كنم
و از تو
به آفتاب صبح
كه آرزو مي‌كنم
هرگز طلوع نكند

...

زار مي‌زنم
زار مي‌زنم از دلتنگيم برات
و تو
نمي‌فهمي

زار مي‌زنم از سردي صدات
و تو
نمي‌فهمي

زار مي‌زنم از بي‌محلي نگات
و تو
نمي‌فهمي

زار مي‌زنم كه آزاد شدم
از زندون دستات
و تو
نمي‌فهمي

زار مي‌زنم
زار مي‌زنم
و تو
نمي‌فهمي

هذيان

تو كه نيستي
آب را هم پس مي‌زند
تن‌ام

تو كه نيستي
دود سيگار را هم پس مي‌زند
شش‌ام

تو كه نيستي
ديوانه و كلافه
انگشت‌نماي ملتم

بيا
كه ستاره‌هاي آسمان را
از عرش
فرش زير پاي‌ات كنم
تو فقط بيا

...

روزي نيست
در زندگي من
كه
بي سردي ِ يك نگاه
بي‌اشتباه
بدون آه كشيدن باشد
آه!

و من
هر شب
به ‌جان مي‌خرم اشتباهم را
و من
هر شب
پر مي‌كنم
خلوتم را
تنهايي‌ام را
با آه

اما
بگو به من
شب‌ها
با ياد نگاه سرد تو
چه كنم؟

دست‌هايت

هرگز
به هيچگاه
چيزي جز آغوش تو
آرامش نمي‌آورد
براي من ِ بي‌تو

و چه شگفت‌انگيز
اندازه‌ي تن من است
فضاي ميان دست‌هاي تو!

چنان جا مي‌گيرم ميان‌شان
كه ايمان مي‌آورم
به خدا
براي آفرينش تو
براي من

من ِ سرگشته
به سيگار هم
حسادت مي‌كنم
در دست‌هاي تو!
بدون آن‌ها
بهشت را هم
نمي‌خواهم

شراب
مثل نگاه توست
با آن طعم گس و تيزش

با سركشيدن‌اش
آهسته
آهسته
گرم مي‌شوم
آب مي‌شوم
جاري مي‌شوم

در آغوشم بگير
باورم كن
سيرابت مي‌كنم

...

و من
عاشق‌ات بودم
اين را بگو
به هر كه رسيدي
بگو زني بود در زندگي‌ام
براي چند روز كوتاه
زني كه «نبايد» ،
اما
ديوانه‌وار با من بود.
زني كه دوستم داشت
بيش از سيب
و سيگار
و س.ك.س
زني كه تنها مرا مي‌خواست

بگو به آن‌ها
اگر خواستي
كه من بودم آن زن عاصي!
بگذار با هم
به دهان‌هاي وامانده‌شان
ساعت‌ها بخنديم،
تو آنجا...
من اينجا

...

اشك مي‌ريزم
اشك
قلبم را در مشتم مي‌گيرم
داد مي‌زنم:
همه‌ي زندگيم
در دستم
اينجا
براي توست.
آتش‌اش مي‌زنم
كه بفهمي
چيزي نيست
كه بي‌تو بخواهمش

به تو كه ديگر نيستي

باز‌هم با مني
با من راه مي‌روي
با من حرف مي‌زني
مرا مي‌خنداني
با من زندگي مي‌كني
...
بازهم با مني
اما
تو را ديگر نمي‌شناسم من
ديگر اعتمادي ندارم
به بودن‌ات
به ماندن‌ات
....
تو با مني
اما
من ديگر با تو نيستم

نيمه‌شب
ساكت است و آرام
مي‌پرم از خواب
از زور عطش.
بغض مي‌كنم:
عطش را فرو بنشانم؟
با كدام آب؟

اين سيراب نشدني‌ترين حس زندگيم
بزرگترين داراييم
دل‌نشين‌ترين عذاب دنياست؛
عطش بوسيدن لب‌هات

سفر 5

"كلافه و
سر در گم
خشمگين و بي‌قرار
با تني پر درد، تب‌دار... تب‌دار"
اين منم اينجا نشستم

و من
بي‌هوده
سر مي‌كوبم بر اين ديوارها

عاقبت هم
من را خفه خواهند كرد!
مي‌دانم

فرياد مي‌زنم:
كيست كه مرا رهايي دهد!؟
اما پژواك صدايم
سيلي مي‌زند توي صورتم

دلتنگ
نااميد
بي‌تاب
نگران
با تني خسته
اينجا نشسته‌ام
و به اين مي‌انديشم:
"تو مرا به اينجا رساندي
كه با نبودن‌ات
نباشم"

ونك

يه بعد از ظهر بهاري نسبتا شلوغ بود توي مركز شهر تهران. از دور ديدمش. تند راه مي‌رفت و به اطرافش توجهي نداشت. هرچي به تاكسي نزديك‌تر مي‌شد چهره‌اش رو بهتر و واضح‌تر مي‌ديدم. نمي‌دونم چرا بين اين‌همه آدم چشمام روي اون قفل شده بود. شايد به‌خاطر سادگيش بود؛ يا زيباييش كه با وجود اينكه آرايش چنداني نداشت، ولي بدجوري خودنمايي مي‌كرد. كنار ماشين كه رسيد از راننده پرسيد: «ونك؟» و بعد از جواب راننده، كنار من توي ماشين نشست.

عطر ملايمي زده بود كه بوي ليمو مي‌داد. تازه متوجه لباس‌هاي تنش شده بودم. يه مانتوي آبي روشن تنش بود كه شبيه پيرهناي سنتي بود. شلوار و روسري سفيد و يك كفش اسپرت كه به نظر خيلي راحت ميومد ( حتماً راحت بودن كه اونقدر مي‌تونست تند راه بره ديگه!) روسري‌اش رو زيادي آزاد بسته بود؛ اونقدر كه تمام خطوط گردنش رو مي‌شد به راحتي ديد. داشتم به انگشتاي كشيده‌اش نگاه مي‌كردم، سفيد و كشيده همراه با يه حلقه!!!! ... موبايلش رو مرتب توي دستش جابجا مي‌كرد. انگار دلشوره داشت يا دست كم منتظر تماس كسي بود.

تلفنش بالاخره زنگ زد و اون هم با عجله جواب داد:

-         الو... سلام... كجا بودي تو؟ (صداش مهربون بود اما انگار واقعا از آدم پشت خط دلخور بود).... از صبح من رو علاف نگهداشتي، نمي‌گي من هم واسه‌ي خودم ممكنه برنامه‌اي داشته باشم؟ (خيلي سعي مي‌كرد آهسته حرف بزنه ولي فريادهاي «ونك...ونك...» راننده تمركزش رو به‌هم مي‌زد انگار) باشه... نه عزيزم اشكالي نداره... كجا ببينمت؟... سيگار داري يا سر راه بگيرم؟... باشه، پس همون پاتوق هميشگي سرو ساعي...باااااااي

تماس تموم شد... معلوم بود ديگه! با يكي قرار داره. اما بازم نمي‌تونستم خودم رو راضي كنم كه باهاش سر صحبت رو باز نكنم! اما چه جوري؟ دختر ساده‌اي به نظر مي‌يومد.... نمي‌تونستم مستقيماً بهش پيشنهاد دوستي بدم.

داشتم با خودم فكر مي‌كردم كه يه دفعه صدام زد:

-         آقا! عذر مي‌خوام... شما ساعت دارين؟

(مثل پسر بچه ‌ها هول شده بودم) خيلي مؤدبانه جواب دادم:

-         بله، البته! ... ساعت... پنج و ربعه

-         واقعا؟ واي چقدر دير شد! پس اين رانندهه چرا نمي‌آد بريم؟

-         خوب! بايد ماشين پر شه تا راه بيفتيم

-         عجيب نيست؟ اين موقع از روز هميشه اينجا پر از مسافر بود... اينم از شانس منه!

(پيش خودم احساس كردم بهترين فرصته)

-         اما به جاش من فكر نكنم هيچوقت از پر نشدن ماشين اينقدر احساس خوش شانسي و رضايت كرده باشم!

خوشبختانه اونقدر باهوش بود كه منظورم رو بفهمه و نيازي نباشه بيشتر توضيح بدم. بهم نگاهي كرد و خنديد. خنده اش رو دوست داشتم. دو رديف دندون مرتب و سفيد... با يه لبخند گرم و دوست داشتني. احساس كردم كمي هم راحت‌تر كنارم نشست، ديگه خودش رو خيلي جمع نمي‌كرد!

ماشين پر شد و راه افتاديم و من همش داشتم به اين فكر مي‌كردم كه يه جوري دوباره سر حرف رو باز كنم... باز تلفنش زنگ زد:

-         الو... سلام عزيزم (لحنش با دفعه‌ي قبل فرق مي‌كرد) ... خوبم، تو چطوري؟ خسته نباشي... آره دانشگاه بودم (دوباره بهش نگاه كردم... با اين سر و لباس؟ دانشگاه؟) نه! كارم كه انجام نشد، مثل هميشه گفتن يه روز ديگه بيا. بي خيال! تو چه خبر؟...  من؟ دارم مي‌رم انقلاب چند تا كتاب بخرم! اگه تلفن رو جواب ندادم بخاطر شلوغيه خيابونه!!! (هاج و واج مونده بودم! چقدر طبيعي رفتار مي‌كرد!) آخ آخ عزيزم... مامانم پشت خطه ... بهت زنگ مي‌زنم... باااااي! (و خط بعدي رو جواب داد) سلام عشقم، چطوري؟... من؟ آره داشتم با داوود حرف مي‌زدم... نه بابا، ولش كن!... اومدم واسه‌ي شام خريد كنم و برگردم مهمانسرا.... اِ مگه بهت نگفته بودم؟... آره بابا! هنوز شهرستانم، نيومدم تهران هنوز!!! ... گفته بودم كه برسم تهرون بهت زنگ مي‌زنم... آره گلم... باشه، مواظب خودت باش... بااااي

تلفن رو قطع كرد، باز چهره‌اش شد همون دختر ساده‌اي كه قبل از سوار شدن ديده بودم. با يه لبخند ازم پرسيد: گفتين ساعت چنده؟

عصرانه

 

خنده‌دار نيست؟

حتي يك استكان چاي

اشكم را در مي‌آورد

 

با داغي‌اش بغض مي‌كنم

... دلم براي‌ات تنگ مي‌شود...

"كلافه

سر در گم

خشمگين

بي‌قرار

با تني تب‌دار و پر درد"

اين‌ها

وصف حال من است

كه اينجا نشسته‌ام.

 

اين ديوارها

        خفه‌ام مي‌كنند

و من

      بي‌هوده

       سر بر آن‌ها مي‌كوبم.

فرياد مي‌زنم:

كيست كه مرا رهايي دهد؟!

    اما بازگشت صدايم

مثل سيلي

به صورتم مي‌خورد.

 

دلتنگ

   نااميد

      بي‌تاب

        نگران

با تني خسته

اينجا نشسته‌ام

و به اين مي‌انديشم:

"تو مرا به اينجا رساندي

كه با نبودن‌ات

         نباشم"

سفر 4

باز هم

لحظه لحظه

به "تو" نزديك و

‌از "تو" دور مي‌شوم

...

با اين دل‌كندن‌ها

و

دل‌بستن‌هاي مدام

چيزي از قلبم بجا نمانده

كه

در دست‌هايت بگذارم.

همين "كم" را

همين "هيچ" را

بگير و

دلدار من باش

 

هواي بهاري

بي حضور تو

نفس‌گير مي‌شود.

 

در اين لحظه‌ است

كه

مي‌فهمم

حضورت

حتي ميان دود

حتي بدون هيچ كلمه‌اي

آرامش‌بخش‌تر از

ديازپام است

هواب بهاري

بي‌حضور تو

نفس‌گير مي‌شود.

 

در اين لحظه است

كه

مي‌فهمم

    حضورت

       حتي ميان دود

       حتي بدون هيچ كلمه‌اي

آرامش‌بخش‌تر از

ديازپام است!

تنهايي

 

شب نيست

 صبح هم نيست

زمان ايستاده

      و من

در كنار تو نشسته‌ام

                      غمگين.

تو اما

نمي بيني‌ام

               غمم را

               حسرتم را

               حرصم را

               سردرگمي‌ام را

با تو حرف مي‌زنم اما

حتي نمي‌شنوي‌ام

كنارم نشسته‌اي و

از زيبايي نداشته‌ام مي‌گويي.

من

براي تو

كودكي هستم ابله

           كه با يك بستني

           سيلي‌اي را كه به ناحق

       به صورتم زدي

   فراموش مي‌كنم.

 

صدايت مي‌زنم

يك بار

  دو بار

     صد بار

اما باز هم

    از زيبايي نداشته‌ام مي‌گويي...

نمي‌شنوي‌ام

نمي‌بيني‌ام

.

.

.

با خود مي‌گويم:

         اينجا نيست،

               خواب مي‌بيني!

           

    

 

 

توهم

زيبايي نفس‌گير چشم‌هاي من
زنگ صدايم
گرماي دست‌هاي من
طعم لب‌هايم
خنده‌هاي بي‌پروايم...
توفاني در تو به‌پا مي‌كند
كه گيسوانم را با خود مي‌برد
.
.
.
بخند!
با من به اين توهم بخند

كودكانه

با تو

كودكي‌هايم باز هم پا گرفت

وقتي كه هستي

آنقدر شادم  كه

بلوك‌هاي سيماني كنار خيابان‌هاي تهران

براي راه رفتن

        سكندري خوردن

                 افتادن

                       و باز راه رفتن

                      كم مي‌آيد

....

دعا كن باز هم باران بيايد

دوربين

... مي بينمت!

در آن كنج خلوت

خيره، نشسته اي


پشت پنجره چشم‌هاي سياهت

جهاني پنهان كرده اي

كه وجودت را

چنان معمايي در فضا پخش مي‌كند.


سخن كه مي‌گويي

انگار كه نسيم خنك سحرگاه

در ميانه تابستان مي‌وزد


لبخندت شگفت انگيزترين اتفاق تاريخ است

كه آدمي

مي‌تواند سال‌ها

به انتظار تكرارش بنشيند


غير از من

كيست كه بتواند تو را اينگونه ببيند؟

                        اي حادثه‌ ي عجيب امروز من!

تو را بر نور

بر زمان

ثبت مي‌كنم

باران

جنون خيس شدن زير باران

          شيطنت كودكي‌ها

            عادت نوجواني‌ها

              آرزوي دور از دست هفت هزار سالگي من است

و من

امروز

آشفتگي اين جنون را

با باد خنك بهاري

با حضور تو

با دود

با خنده هاي بي‌ تكلف

مي نشانم

اضطراب كشنده ي داشتن و نداشتن تو

طي كردن دره است.

راهي كه براي پيمودن

ناگزير پا نهادن بر لبه ي تيغي؛

دهشت‌بار

           دردناك

                  گريه آور

روزهاي مرا

اين اضطراب

به شب مي‌رساند.

 

و من

اكنون

خون‌آلود و خسته

به انتظار طلوع خورشيدم

كه به راهم ادامه دهم

به سوي تو

پيپ من

منِ سياه

از ترس خشم چشم‌هاي سرخ ات

در دست‌هاي تو

به خود مي‌لرزم.

براي نوشتن دلتنگي‌ها

هر آنچه گلايه است در من مي‌نهي

و به كبريتي

درونم را به آتش مي‌كشي.


خشم ات را با من بنشان

اي شاعر خواب زده ي سر در گم!

عيدانه

سال تنهايي

   سال بي شادي

     سال استقامت زنان در زندان

       سال شكوفايي انسان

         سال صبر مادران عزادار

            سال غم مضاعف

             سال بدون ماهي قرمز

              سال بدون خشونت

                سال بي لبخند

                 سال گل

                   سال گلوله

                     سال بي عيدي

                       سال بارانهاي اسيدي

                       سال بدون توست امسال

 

سال را با بغض

                با اشك

                      با فرياد آغاز مي كنم

رستاخيز

«دل سپردن»

بزرگترين گناه من بود

وقتي چشمان تو را ديدم؛

  و لبخندت...

     و دست‌هايت...

        و صدايت...

        آه! صدايت

 

اكنون

در برزخ بي خبري ات سرگردان

و فردا

در عذاب تنهايي ات مي سوزم.

 

اين

تاواني ست

كه من مي پردازم

آشتي

زهر

    زهر

        زهر

   زهر است زندگي

وقتي دست مهربانت را

به قهر

از دستم بيرون مي‌كشي

 

 

تلخ

  تلخ

    تلخ

      تلخ است زندگي

وقتي چشمانت را

به روي اشك‌هايم

مي‌بندي

 

 

دستم را بگير!

به من نگاه كن!

نگذار

چون آن جام شيشه

         كه آسان شكست و نيست شد

از هم بپاشم