تنهايي
شب نيست
صبح هم نيست
زمان ايستاده
و من
در كنار تو نشستهام
غمگين.
تو اما
نمي بينيام
غمم را
حسرتم را
حرصم را
سردرگميام را
با تو حرف ميزنم اما
حتي نميشنويام
كنارم نشستهاي و
از زيبايي نداشتهام ميگويي.
من
براي تو
كودكي هستم ابله
كه با يك بستني
سيلياي را كه به ناحق
به صورتم زدي
فراموش ميكنم.
صدايت ميزنم
يك بار
دو بار
صد بار
اما باز هم
از زيبايي نداشتهام ميگويي...
نميشنويام
نميبينيام
.
.
.
با خود ميگويم:
اينجا نيست،
خواب ميبيني!
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۲/۳۰ ساعت توسط آيدين پورضيايي
|