"كلافه

سر در گم

خشمگين

بي‌قرار

با تني تب‌دار و پر درد"

اين‌ها

وصف حال من است

كه اينجا نشسته‌ام.

 

اين ديوارها

        خفه‌ام مي‌كنند

و من

      بي‌هوده

       سر بر آن‌ها مي‌كوبم.

فرياد مي‌زنم:

كيست كه مرا رهايي دهد؟!

    اما بازگشت صدايم

مثل سيلي

به صورتم مي‌خورد.

 

دلتنگ

   نااميد

      بي‌تاب

        نگران

با تني خسته

اينجا نشسته‌ام

و به اين مي‌انديشم:

"تو مرا به اينجا رساندي

كه با نبودن‌ات

         نباشم"