يه بعد از ظهر بهاري نسبتا شلوغ بود توي مركز شهر تهران. از دور ديدمش. تند راه مي‌رفت و به اطرافش توجهي نداشت. هرچي به تاكسي نزديك‌تر مي‌شد چهره‌اش رو بهتر و واضح‌تر مي‌ديدم. نمي‌دونم چرا بين اين‌همه آدم چشمام روي اون قفل شده بود. شايد به‌خاطر سادگيش بود؛ يا زيباييش كه با وجود اينكه آرايش چنداني نداشت، ولي بدجوري خودنمايي مي‌كرد. كنار ماشين كه رسيد از راننده پرسيد: «ونك؟» و بعد از جواب راننده، كنار من توي ماشين نشست.

عطر ملايمي زده بود كه بوي ليمو مي‌داد. تازه متوجه لباس‌هاي تنش شده بودم. يه مانتوي آبي روشن تنش بود كه شبيه پيرهناي سنتي بود. شلوار و روسري سفيد و يك كفش اسپرت كه به نظر خيلي راحت ميومد ( حتماً راحت بودن كه اونقدر مي‌تونست تند راه بره ديگه!) روسري‌اش رو زيادي آزاد بسته بود؛ اونقدر كه تمام خطوط گردنش رو مي‌شد به راحتي ديد. داشتم به انگشتاي كشيده‌اش نگاه مي‌كردم، سفيد و كشيده همراه با يه حلقه!!!! ... موبايلش رو مرتب توي دستش جابجا مي‌كرد. انگار دلشوره داشت يا دست كم منتظر تماس كسي بود.

تلفنش بالاخره زنگ زد و اون هم با عجله جواب داد:

-         الو... سلام... كجا بودي تو؟ (صداش مهربون بود اما انگار واقعا از آدم پشت خط دلخور بود).... از صبح من رو علاف نگهداشتي، نمي‌گي من هم واسه‌ي خودم ممكنه برنامه‌اي داشته باشم؟ (خيلي سعي مي‌كرد آهسته حرف بزنه ولي فريادهاي «ونك...ونك...» راننده تمركزش رو به‌هم مي‌زد انگار) باشه... نه عزيزم اشكالي نداره... كجا ببينمت؟... سيگار داري يا سر راه بگيرم؟... باشه، پس همون پاتوق هميشگي سرو ساعي...باااااااي

تماس تموم شد... معلوم بود ديگه! با يكي قرار داره. اما بازم نمي‌تونستم خودم رو راضي كنم كه باهاش سر صحبت رو باز نكنم! اما چه جوري؟ دختر ساده‌اي به نظر مي‌يومد.... نمي‌تونستم مستقيماً بهش پيشنهاد دوستي بدم.

داشتم با خودم فكر مي‌كردم كه يه دفعه صدام زد:

-         آقا! عذر مي‌خوام... شما ساعت دارين؟

(مثل پسر بچه ‌ها هول شده بودم) خيلي مؤدبانه جواب دادم:

-         بله، البته! ... ساعت... پنج و ربعه

-         واقعا؟ واي چقدر دير شد! پس اين رانندهه چرا نمي‌آد بريم؟

-         خوب! بايد ماشين پر شه تا راه بيفتيم

-         عجيب نيست؟ اين موقع از روز هميشه اينجا پر از مسافر بود... اينم از شانس منه!

(پيش خودم احساس كردم بهترين فرصته)

-         اما به جاش من فكر نكنم هيچوقت از پر نشدن ماشين اينقدر احساس خوش شانسي و رضايت كرده باشم!

خوشبختانه اونقدر باهوش بود كه منظورم رو بفهمه و نيازي نباشه بيشتر توضيح بدم. بهم نگاهي كرد و خنديد. خنده اش رو دوست داشتم. دو رديف دندون مرتب و سفيد... با يه لبخند گرم و دوست داشتني. احساس كردم كمي هم راحت‌تر كنارم نشست، ديگه خودش رو خيلي جمع نمي‌كرد!

ماشين پر شد و راه افتاديم و من همش داشتم به اين فكر مي‌كردم كه يه جوري دوباره سر حرف رو باز كنم... باز تلفنش زنگ زد:

-         الو... سلام عزيزم (لحنش با دفعه‌ي قبل فرق مي‌كرد) ... خوبم، تو چطوري؟ خسته نباشي... آره دانشگاه بودم (دوباره بهش نگاه كردم... با اين سر و لباس؟ دانشگاه؟) نه! كارم كه انجام نشد، مثل هميشه گفتن يه روز ديگه بيا. بي خيال! تو چه خبر؟...  من؟ دارم مي‌رم انقلاب چند تا كتاب بخرم! اگه تلفن رو جواب ندادم بخاطر شلوغيه خيابونه!!! (هاج و واج مونده بودم! چقدر طبيعي رفتار مي‌كرد!) آخ آخ عزيزم... مامانم پشت خطه ... بهت زنگ مي‌زنم... باااااي! (و خط بعدي رو جواب داد) سلام عشقم، چطوري؟... من؟ آره داشتم با داوود حرف مي‌زدم... نه بابا، ولش كن!... اومدم واسه‌ي شام خريد كنم و برگردم مهمانسرا.... اِ مگه بهت نگفته بودم؟... آره بابا! هنوز شهرستانم، نيومدم تهران هنوز!!! ... گفته بودم كه برسم تهرون بهت زنگ مي‌زنم... آره گلم... باشه، مواظب خودت باش... بااااي

تلفن رو قطع كرد، باز چهره‌اش شد همون دختر ساده‌اي كه قبل از سوار شدن ديده بودم. با يه لبخند ازم پرسيد: گفتين ساعت چنده؟