پرسه مي‌زنم
در شهري كه تو نيستي
پر مي‌كنم روزهاي بي‌قراري را

صداي‌ات با من است اما
تنها رهايم كردي
رفته‌اي و من
گم كرده‌ام معشوق فراري را

زخمي‌تر از آنم كه به دنبال تو باشم
نشسته‌ام كه سراغم را بگيري
و مرهم بدهي
اين زخم كاري را

يادت هميشه با من است
يادت هست؟
با هم مي‌گذارنديم
شب‌ها و روزهاي بهاري را