سفر8
دور ميشوم، دووووووور
از هرچه بود و
از هرچه نبود
دور ميشوم از سيگار
از همهمه شهر شلوغ
از دود.
غصه ميخورم،
بيتابم،
پريشانم
مثل اسير تنگ در حسرت ماهي ِ رود!
با همه پريشانيم
كنار تو ميخوابم امشب
فارغ از هرچه بود و
فارغ از هرچه نبود
صبر كن! برميگردم به تو
اي شهر ديوانه!
و آن عاشقيهايت
چه دير، چه زود
از هرچه بود و
از هرچه نبود
دور ميشوم از سيگار
از همهمه شهر شلوغ
از دود.
غصه ميخورم،
بيتابم،
پريشانم
مثل اسير تنگ در حسرت ماهي ِ رود!
با همه پريشانيم
كنار تو ميخوابم امشب
فارغ از هرچه بود و
فارغ از هرچه نبود
صبر كن! برميگردم به تو
اي شهر ديوانه!
و آن عاشقيهايت
چه دير، چه زود
+ نوشته شده در ۱۳۸۹/۰۴/۱۲ ساعت توسط آيدين پورضيايي
|